هميشه روال عادي زندگيمون همانطوري كه ما ميخوايم پيش نميره .گاهي وقتها ما مجبوريم كه براي بدست اوردن ارمانها،خواسته ها و حتي معمولي ترين و پيش پا افتاده ترين خواسته هامون بيش از معمول هزينه پرداخت كنيم و جالب اينجاست كه بعد ميبينيم واقعا ارزشش رو داشت.
وقتي تو مسير انتخاب شده مون يا همون گذر زندگي دلخواهمون به مشكلي بر ميخوريم دو راه بيشتر نداريم .اين قانون طي مسير يا بهتره بگم همون قانون ادامه زندگيه.راه اول اينه كه با شجاعت تمام و با استفاده از تمام امكاناتي كه داريم مشكل رو از سر راهمون بر داريم و و مسير مون رو باز كنيم و اگه لازم بود توسط راه فرعي مشكل رو دور بزنبم و به راهمون ادامه بديم .
راه دوم اينه كه تو همون نقطه برخورد با مشكل توقف كنيم و يه مسير جديد انتخاب كنيم و حتي اگه لازم باشه براي انتخاب مسير جديد به عقب يا حتي به نقطه شروع برگرديم و براحتي از كنار تلاشي كه براي پيمودن تا اين نقطه از مسير شده بخاطر يافتن مسير بهتر بگذريم در ظاهر شايد اينطور به نظر بياد كه ما متحمل ضرر بزرگي شديم ولي فراموش نكنيم كه در شروع جديد كوله باري از تجارب ارزمشند را بهمراه داريم .در ضمن هميشه يادمون باشه كه الويت در انتخاب راه اول باشه و اگه ناچار شديم راه دوم رو انتخاب كنيم
ولي ميخوام بگم كه راه سومي هم هست و اينكه گفتم دو راه منظورم راههاي منطقي بود .راه سوم اينه كه تو همون نقطه از مسير بنشينيم و از زمين و زمان و شانس و خدا و روزگار و .......بد بگيم و بناليم و بجاي عشق، نفرت رو تو دلمون بكاريم. گاهي به ادماي تو مسير مونده بدبخت تر از خودمون نگاه كنيم و خودمون رو دلداري بديم و گاهي هم به ادمائي كه با رضايت تمام و عشق و علاقه دارن مسيرشون رو طي ميكنن حسرت ببريم .اين همون انتخاب سومه كه كه گفتم بدترين انتخابه .بعد مدتي چشمت روكه بازميكني گذر بيهوده زمان رو حس ميكني و تازه ميفهمي كه سالهاست تو همون نقطه زندگيت مردي و بعد ميائي خودت رو توجيح ميكني كه بخاطر بچه ام –مادرم و يا پدرم و يا ........همه چي رو تحمل كردم و سوختم و ساختم.اين احمقانه ترين توجيهيه كه ادم ميتونه بكنه مگه ادم چند بار زندگي ميكنه.ادم عاقل هيچوقت خودش رو دست شرايط نامطلوبي كه ديگران براش بوجود اوردن نمي سپره بلكه با شجاعت تمام تلاش ميكنه و حتي ميجنگه تا شرايط دلخواه خودش رو بوجود بياره .
راه اول و دومي كه گفتم علاوه بر اراده و صبر و تحمل و تامل و دورانديشي،بيشتر از همه به شجاعت نياز داره .شجاعت براي تصميم گيري براي تغيير و تحول شرايطي كه دلخواهمون نيست .شجاعت براي جنگيدن با تمام ناملايماتي كه با اون برخورد ميكنيم و تحمل براي سرزنش هائي كه بخاطر شكستن عرف ها و محدوديت ها و باورهاي غلط دست و پا گير عامه به ما ميشه.
فراموش نكنيم كه بيشترين لذت رو از داشته هامون موقعي ميبريم كه براي بدست اوردنش قيمتش رو پرداخت كرده باشيم .هر چيزي كه راحت بدست بياد ارزش واقعي اون برامون قابل درك نيست و حتي ارزشمندترين اونها هم يه روزي برامون عادي و كسل كننده ميشه .زندگي ايده ال و دلخواه هم اگه قيمتش پرداخت نشه كسل كننده ميشه.
ياد يه داستان قديمي افتادم كه شايد خيلي ها شنيده باشند. پدري پسرتنبل و تن پرورش رو مجبور ميكنه كه براي خودش كاري دست وپا كنه و درامدي كسب كنه .روز اول پسر كل روز رو به بطالت و عياشي ميگذرونه و هنگام غروب كه دست از پا درازتر به خونه مياد ،مادرش بخاطر جلوگيري از برخورد پدر با پسرش اجرت يك روز كار رو به پسر ميپردازه و شب كه پدر به خونه مياد از پسرش در مورد درامدش سئوال ميكنه پسر هم همون مبلغي كه مادرش بهش داده به پدر ميده و ميگه اين دستمزد كار امروز منه .
پدر با خونسردي و بدون تامل پول رو توي اجاق هيزمي داخل خونه مياندازه و ميگه پولي كه براش زحمتي كشيده نشده همون بهتر كه تو اتيش بسوزه و پسربدون هيچ اعتراضي فقط نگاه ميكنه و كمي هم متعجب ميشه كه اون چطور متوجه اين موضوع شده.
اين قضيه چند روزي ادامه داشت و عكس العمل پسر هم دقيقآ مثل همون روز اول بود تا اينكه پسر بلاخره از اين وضعيت خسته ميشه و براي خودش كاري دست و پا ميكنه و شب هنگام با خوشحالي تمام اجرت كار اون روزش رو به پدرش ميده و وقتي پدر پولها رو توي اتيش اجاق ميندازه پسر با يه حركت سريع تلاش ميكنه كه از سوختن پولها جلوگيري كنه .لبخند رضايت روي صورت پدر نقش ميبنده و ميگه تو براي اين پول زحمت كشيدي و اين همون چيزيه كه من ميخواستم .پسر با تعجب از پدرش ميپرسه كه تو از كجا متوجه اين موضوع شدي كه پدرش توضيح ميده روزهاي قبل تو با خونسردي تمام سوختن پولها رو تماشا ميكردي ولي امروز براي نجات دسترنجت حتي حاضر شدي كه دستانت رو هم بسوزوني.
نمونه اين داستانها رو تو زندگيمون زياد شنيديم و بدون اينكه پندي بگيريم راحت از كنارش گذشتيم ولي اينها همه واقعيت هاي زندگي ماست و تجربه هائي كه بايد تو طي مراحل زندگيمون ازشون استفاده بشه.
پ ن : به یه مسافرت ۱۰ روزه نیاز دارم .تادیدار بعدی (۳/۶/۸۷ )بخدا می سپارمتون
بهانه دل
كنار اشنائي تو اشيانه ميكنم
نگاه عاشقانه ي ترا بهانه ميكنم
خوشا دمي كه ناز ناز تو سر نهي به سينه ام
مست شوم ز بوي تو ،مو ی تو شانه ميكنم
بيا دمي قدم گذار به كلبه شكسته دل
دو چشم اشكبار خود چراغ خانه ميكنم
چه باك بود اگر كه من، فدا شوم به پاي تو
براي يك نگاه تو فدا زمانه ميكنم
حديث عشق و عاشقي بسي شنيده ام ولي
حديث تو فسانه ايست كه من ترانه ميكنم
تله موش
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد!
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن!
پابلو نرودا
مراقب افكارت باش كه گفتارت ميشود
مراقب گفتارت باش كه رفتارت ميشود
مراقب رفتارت باش كه عادت ميشود
مراقب عادت باش كه شخصيت ميشود
مراقب شخصيت باش كه سرنوشت ميشود
حضرت علي (ع)
لبخند
بسياري از مردم كتاب "شازده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.
40 راز دستيابي به ارامش
1- شكرگذار نعمت الهي باشيد. 2- نيايش كنيد. 3- سكوت كنيد و با صداي ملايم
صحبت كنيد. 4- باغباني كنيد. 5- به صداي آواز پرندگان گوش بسپاريد. 6- طلوع و غروب خورشيد را تماشا كنيد. 7- گل ها را ببوييد. 8- به دامان طبيعت برويد. 9-
ساعت مچي را رها كنيد. 10- شقيقه هايتان را ماساژ دهيد. 11- موهاي خود را
شانه بزنيد. 12- موسيقي مورد علاقه خود را گوش دهيد. 13- لبخند بزنيد. 14- نفس عميق بكشيد. 15- هر روز استحمام كنيد. 16- شير بخوريد. 17- ظرفي پراز ميوه را تماشا كنيد. 18- هرروز 8 ليوان آب بنوشيد. 19- تغذيه مناسب داشته باشيد. 20- به ميزان كافي استراحت كنيد. 21- بازي كنيد. 22- با دوستي رازدار؛درد دل كنيد. 23- اشك بريزيد. 24- پاكيزه باشيد. 25- نظم را رعايت كنيد. 26- صادق و رازنگهدار باشيد. 27- به كساني كه دوستشان داريد ابراز علاقه كنيد. 28- همه كائنات را دوست بداريد. 29- به خود و ديگران احترام بگذاريد. 30- مودب و مهربان باشيد. -31 به قول هايتان عمل كنيد. 32- مشكلات و تشويش هاي خود را بنويسيد. 33- ليستي از موفقيتهايي كه تا كنون كسب كرده ايد فراهم كنيد. 34- مثبت انديش باشيد. 35- خود و ديگران را ببخشيد. 36- گذشته را رها كنيد و در اكنون جاودانه زندگي كنيد. 37- بخشش كنيد. 38- براي رسيدن به اهداف خود برنامه ريزي كنيد. 39- اهداف خود را تعيين كنيد. 40-(و مهمتر از همه از ته دل) به خدا ايمان داشته باشيد.
1- وقتی که تو 1 ساله بودی، اونا(مادرو پدر) بِهت غذا ميدادند و تو رو می شستند! ( تر و خشک می کردند) ،تو هم از اونا تشکر مي کردي، با گريه کردن در تمام شب !
2- وقتی که تو 2 ساله بودی، اونا، بهت ياد دادند تا چه جوری راه بری ،تو هم از اونا تشکر مي کردي، وقتی صدات می زدند، فرار می کردی!
3- وقتی که 3 ساله بودی، اونا، با عشق غذايت را آماده می کردند ،تو هم از اونا تشکر مي کردي، با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق!
4- وقتی 4 ساله بودی، اونا برات مداد رنگی خريدند،تو هم از اونا تشکر کردي، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری!
5- وقتی که 5 ساله بودی، اونا، لباس شيک به تنت کردند تا به تعطيلات بری ،تو هم از اونا تشکر مي کردي، با انداختن(به عَمد) خودت تو گِل!
6- وقتی که 6 ساله بودی، اونا، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کردند ،تو هم از اونا تشکر مي کردي، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!
7- وقتی که 7 ساله بودی، اونا، برات وسائل بازی (توپ) خريدند،تو هم از اونا تشکر کردي، با پرت کردن توپ به پنجره همسايه کناری!
8- وقتی که 8 ساله بودی، اونا، برات بستنی مي خريدند ،تو هم از اونا تشکر مي کردي، با ريختن (بستنی) به تمام لباسات!
9- وقتی که 9 ساله بودی، اونا، هزينه کلاسهاي آموزشي تو رو پرداختند،تو هم از اونا تشکر کردي ، با زحمت ندادن به خودت برای ياد گيری!
10- وقتی که 10 ساله بودی، اونا، تمام روز رو رانندگی کردند تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببرند ،تو هم از اونا تشکر مي کردي، با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
11- وقتی که 11 ساله بودی، اونا تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما بردند ،تو هم از اونا تشکر کردي، ازشون خواستی که در يه رديف ديگه بشينند!
12- وقتی که 12 ساله بودی، اونا تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلويزيون بر حذر مي داشتند ،تو هم از اونا تشکر مي کردي، صبر کردی تا از خونه بيرون بروند!
13- وقتی که 13 ساله بودی، اونا بهت پيشنهاد دادند که موهاتو اصلاح کنی ،تو هم از اونا تشکر کردي، با گفتن : شما اصلاً سليقه ای نداريد!
14- وقتی که 14 ساله بودی، اونا، هزينه اردوي يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کردند، ،تو هم از اونا تشکر کردي، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
15- وقتی که 15 ساله بودی، اونا از سرِ کار برمی گشتند و می خواستند که تو رو در آغوش بگيرند،تو هم از اونا تشکر مي کردي، با قفل کردن درب اتاقت! (نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشوند!)
16- وقتی که 16 ساله بودی، اونا بهت ياد دادند که چطوری رانندگی کني ،تو هم از اونا تشکر کردي، هر وقت که می تونستی ماشين رو بي اجازه برمی داشتی و می رفتی!
17- وقتی که 17 ساله بودی، هنگاميکه اونا منتظر يه تماس تلفني مهم بودند ،تو هم از اونا تشکر مي کردي، با اشغال کردن طولاني تلفن !
18- وقتی که 18 ساله بودی، اونا ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه کردند ،تو هم از اونا تشکر کردي، اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش پدرومادرت نرفتي!
19- وقتی که 19 ساله بودی، اونا، شهريه دانشگاهت رو پرداخت كردند، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوندند و وسائلت رو هم حمل کردند ،تو هم از اونا تشکر کردي، با گفتن يک خداحافظي خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودت را بچه ننه نشان بدهي!
20- وقتی که 20 ساله بودی، اونا ازت پرسيدند که ، آيا شخص خاصی (به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ ،تو هم از اونا تشکر کردي، با گفتن: به شما ربطی نداره !!
21- وقتی که 21 ساله بودی، اونا، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات دادند ،تو هم از اونا تشکر کردي ، با گفتن : من نمی خوام مثل شما باشم !
22- وقتی که 22 ساله بودی، اونا تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفتند ،تو هم از اونا تشکر کردي، با گفتن : هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنيد !
23- وقتی که 23 ساله بودی، اونا برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه دادند ،تو هم از اونا تشکر کردي، با گفتن : اون اثاثيه ها چقدر زشت هستن !
24- وقتی که 24 ساله بودی ، اونا دارايی های تو رو ديدند و در مورد اينکه در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی ازت سئوال کردند،تو هم از اونا تشکر کردي، با فرياد زدن : لطفاً در کارهاي من دخالت نکنيد!
25- وقتی که 25 ساله بودی، اونا کمکت کردند تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی و در حالی که گريه می کردند بهت گفتند که : دلمان خيلی برات تنگ می شه،تو هم از اونا تشکر کردي، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی و کمتر بهشون سر زدي !
26- وقتی که 30 ساله بودی ، اونا از طريق شخص ديگه ای فهميدند که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زدند ، ،تو هم از اونا تشکر کردي، با گفتن : همه چيز ديگه تغيير کرده !
27- وقتی که 40 ساله بودی، اونا بهت زنگ زدند تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنند،تو هم از اونا تشکر کردي، با گفتن : من الان خيلی گرفتارم!
28- وقتی که 50 ساله بودی، اونا مريض شدند وبه مراقبت و کمک تو احتياج داشتند ،تو هم از اونا تشکر کردي، با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن !
و سپس، يک روز، اونا، به آرامی از دنيا ميرن . و تمام کارهايی که تو(در حق پدرو مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.
اگه پدرو مادرت،هنوز زنده هستند، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهشون محبت کنی...
واگه زنده نيستند ، محبت های بی دريغشون رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به پدرو مادرت محبت کنی و اونارو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه پدرو مادر داری!!!!!
محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد . تولستوی
ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم . شوپنهاور
آنكه مي تواند ، انجام مي دهد ،آنكه نمي تواند انتقاد مي كند . جرج برنارد شاو
لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند . علی شریعتی
تمدن، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت . لویی پاستور
باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند . فردریش نیچه
کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است . نادر شاه افشار
اگر در اولين قدم، موفقيت نصيب ما مي شد، سعي و عمل ديگر معني نداشت. موريس مترلينگ
بهترین چیزها زمانی رخ می دهد که انتظارش را نداری. گابریل گارسیا مارکز
لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهرهاش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد . فرانتس كافكا
گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد . جبران خلیل جبران
اگر جانت در خطر بود بجای پنهان شدن بکوش همگان را از گرفتاری خویش آگاه سازی . ارد بزرگ
كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند . گوته
پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی . مهاتما گاندی
کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد . فردوسی خردمند
تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است . انگلس
بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند . امرسون
از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کن و اميد به فردا داشته باش
