ابی دریا قدغن شوق تماشا قدغن عشق دو ماهی عاشق با هم و تنها قدغن
برای عشق تازه اجازه بی اجازه!
پچ پچ و نجوا قدغن رقص سایه ها قدغن کشف بوسه ی بی هوا بوقت رویا قدغن
برای خواب تازه اجازه بی اجازه!
دراین غربت خانگی بگو هرچه باید بگی غزل بگو بسادگی بگو زنده باد زندگی
برای شعر تازه اجازه بی اجازه!
از تو نوشتن قدغن گلایه کردن قدغن عطر خوش زن قدغن تو قدغن من قدغن
برای روز تازه اجازه بی اجازه!
گفتن احساس قدغن بوئیدن یاس قدغن هر انچه پنهان قدغن هرچه که پیداست قدغن
برای حس تازه اجازه بی اجازه!
سیل اشک"
زدامان چمن بوی بهاری بر نمی خیزد
از این گلشن نوای مرغ زاری بر نمی خیزد
کجا مرغ سعادت بر سر ما پرتو افشاند
که آهی از دل شب زنده داری بر نمی خیزد
خدایا از چه بنیان ستم ویران نمی گردد
مگر سیلی زچشم اشک باری بر نمی خیزد
جز از شهر جنون جانا مجو فرهاد ومجنون را
صدای آشنا از هر دیاری بر نمی خیزد
از خودم نبود .شرمنده
پانهادم به اغاز خوش یک احساس
یا به اغاز قشنگ یک ره بی پایان
و نهادم بر دوش
کوله باری که در ان
همه ی شور و شعف هائی که در
پس دیوار دلم
سالها محصور بود
اندکی نیز هراس
....
علی عزیز و مهربون ،اصلآ باورم نمیشه که به این زودی از پیشمون رفته باشی و ما رو ترک کرده باشی اصلآ باورم نمیشه
امروز وقتی سراغ کامنتهای ارسالی رفتم با خوندن کامنتی که از وبلاگ قشنگت توسط یک دوست دریافت کردم به یکباره تمام بدنم بی حس شد و اشک از چشمانم جاری شد .با اینکه از وضعیت جسمیت مطلع بودم باز هم نمیتونستم هجرتت باور کنم .همیشه فکر میکردم که من زودتر از تو این سفر رو اغاز میکنم
بگذار صادقانه اعتراف کنم که یکی از علتهائی که من نتونستم اینجا (بلاگفا) رو ترک کنم وجود نازنینت و کامنتهای صادقانه تو بودکه هر وقت میخوندمشون یه حس ارامش روحی و نزذیکی خاصی را نسبت به وجود مهربونت احساس میکردم.طوری برایم مینوشتی که انگار سالهاست که منو میشناختی و تو نوشته هات عشق و صداقت و صمیمیت موج میزد
علی عزیز کاش هنوز بودی و من میتونستم با شماره ای که داده بودی تماس میگرفتم و باهات درد دل میکردم کاش قبل از هجرتت اقدام میکردم تا الان حسرتش رو نمی خوردم
تمام کامنتهای ارسالی ات رو دوباره و دوباره مرور کردم و با هر بار خوندنش تاثرم صد چندان شد .با اینکه سالها کوچکتر از من بودی همیشه کامنتهایت به من ارامش میداد.هیچوقت از زندگی و بیماری و ناملایمات و رنج اون گله نکردی.جملاتت همیشه بوی ارامش میداد و این نشانه روح بزرگ و دل مهربونت بود روح و دلی که متعلق به این دنیا نبود و عاقبت هم این دنیای فانی رو ترک کرد تا در کنار خالق هستی به ارامش ابدی برسه.بدان که تا زنده هستم فراموشت نمی کنم
روحت شاد و قرین رحمت بیکران معبود باد
گابریل گارسیا مارکز» نویسندهی معاصر، بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطانش و شنیدن خبر بیماریاش، این متن را بهعنوان وداع نوشته است. او با رمان اعجابانگیزش بهنام «صدسال تنهایی» که 5سال نوشتن آن بهطول انجامید، برندهی جایزهی نوبل ادبیات 1982 در « استکهلم » است. از دیگر کتابهای او میتوان به «عشق سالهای وبا»، «ساعت شوم»، «کسی به سرهنگ نامه نمینویسد» و یا «ژنرال در مخمصه» اشاره کرد:
- خداوندا! اگر تکهای زندگی میداشتم، نمیگذاشتم حتی یکروز از آن سپری شود بیآنکه به مردمانی که دوستشان دارم٬ نگویم که عاشقتان هستم و به همهی مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت یا سیطرهی محبت آنان است.
-اگر خداوند ، فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایهسار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان میدادم در اشتباهاند که گمان کنند وقتی پیر شدند، دیگر نمیتوانند عاشق باشند.
- آه خدایا! آنان نمیدانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
-به هر کودکی، دو بال هدیه میدادم، رهایشان میکردم تا خود، به خوشبختیِ آرمیده در کف دست خود، نگاهی انداخته باشند. بالگشودن و پرواز را بیاموزند.
-به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی، که با نسیان از راه میرسد.
-اه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام.
-من یاد گرفتهام که همه میخواهند در قلهی کوه زندگی کنند، بیآنکه ، بیآنکه به خوشبختیِ آرمیده در کف دست خود، نگاهی انداخته باشند.
- چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستینبار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر میفشارد٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
-دریافته ام که یک انسان، تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
-کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رؤیا میدیدم چراکه میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم، شصتثانیه نور را از دست میدهیم. شصت ثانیه روشنایی.
-هنگامی که دیگران میایستادند، من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند، بیدار میماندم.
-هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرامیدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه لذتی که نمیبردم.
-اگر خداوند ، ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن میکردم.
-نخست به خورشید خیره میشدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.
- خداوندا! اگر دل در سینهام همچنان میتپید، تمامی تنفرم را بر تکهیخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار میکشیدم.
- با اشکهایم، گلهای سرخ را آبیاری میکردم تا زخم خارهایشان و بوسهی گلبرگهایشان در اعماق جانم ریشه زند.
-من از شما بسی چیزها آموختهام و اما چه حاصل که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود.
__________________
جاذبه خاك به ماندن ميخواند و آن عهد باطني، به رفتن . عقل به ماندن ميخواند و عشق به رفتن ... و اين هر دو را خداوند آفريده است، تا وجود انسان، در آوارگي و حيرت ميان عقل و عشق معنا شود
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
دریافتی از یک دوست
مدتی قبل در نوشته های قبلی ام ، جمله ای را ذکر کرده بودم به این مضمون که: (ایا)دلباختگی دشمن رویاروی شعور است ؟و چند روز قبل که در گوگل بدنبال مطالبی در رابطه با روابط اجتماعی میگشتم مقاله ای نسبتآ طولانی نظرم را بخودش جلب کرد که با جمله ای که اشاره کردم بی مناسبت نبود لذا تصمیم گرفتم که خلاصه ای از ان مقاله را بصورت خلاصه و گزینشی انتخاب و در اینجا نقل کنم
نگاهی گذرا به ادبيات فارسی، نمايانگر جنگی خواهد بود ابدی ميان عقل و عشق. اين پديده پژوهشگر تازه کاررا به اين نتيجه رهنمون ميکند که در فرهنگ اين مرز وبوم، عقل وعشق(به تعبیری شعور و دلباختگی) با هم در تضاد بوده و چون جمع اضداد ممکن نيست، پس مردم يا عاشقند، يا عاقل و يا هيچ کدام! ولی نگاهی عميقتر، ستونهای شناخت روابط انسانی را نه در يک فورمول علمی، بلکه در مفهومی فرهنگی ارائه ميدهد که بمراتب معادلات بيشتری را در بر ميگيرد. از نظر نویسنده عيون اربعه یا چهار عين مهم در روابط انسانی عبارتند از عرف، عقل، عشق وعرفان. نظر به اهميت اين مفاهيم در رفتار اجتماعی، لازم است تعريف مختصری ازهر کدام مطرح گردد.
عرف بمعنای خوی وعادت و يا بمفهوم امری که ميان مردم معمول و متداول شده باشد، در واقع همان انتضارات غيرقابل انکار ودر عين حال متقابل مردم از همديگر در روابط اجتماعی است. بعنوان مثال در محدوده فرهنگ ايرانی، شخصی که از در وارد ميشود سلام ميکند ودر مقابل انتظار جواب سلام دارد. ودر همين محدوده عرف حکم ميکند که شخص کوچکتر در صورت وجود فرد بزرگتر دیگری ادای جواب سلام را به وی واگذار کرده تا بدین طریق احترام بزرگترازخودرا نگاهدارد. بنابراين عرف ابتدائی ترين قرارداد اجتماعی است که ناشی ازآداب ورسوم فرهنگی يک جامعه ميباشد. همين عرف در روابط بين جوامع مختلف اصولی را مطرح ميکند که نه تنها مورد قبول جوامع بين المللی است، بلکه باعث تسهيل روابط مردم با فرهنگهای متفاوت ميشود.
عقل بمعنای دريافتن و فهميدن و يا بمفهوم تمييز بين نيک وبد، در روابط اجتماعی، در مرحله اول عرف را ميشناسد. در اين شناخت، عقل به اهميت متغير بودن معانی نيک و بد در جوامع مختلف پی ميبرد. بدين معنی چيزی که در عرف يک جامعه نيک تلقی ميشود در عرف جامعه ديگرميتواند ناپسند و حتی بد باشد و بالعکس. وبعد باشناخت وجوه مشترک وافتراق عرف در جوامع مختلف به نواقص و يا مزايای آن در روابط مردم پی ميبرد. رسانه های گروهی بدون ترديد با گزارش روابط اجتماعی و تجزيه و تحليل آن بر مبانی عقل، ميتوانند برای رفع نواقص عرف در مقاطع زمانی و مکانی مختلف راهکارهائی ارائه دهند تا دررسيدن به نيکیها و بديهائی که فراسوی زمان ومکان غيرقابل تغيير بنظر ميرسند، نقشی داشته باشند. عقل در جهت تفاهم بر اين وجوه مشترک عرف در جوامع مختلف تآکيد واز موارد افتراق آن پرهيز ميکند.
عشق بمعنای دلدادگی و دوست داشتن و يا بمفهوم دلبستگی مفرط، نقش احساس خوب را در روابط فردی ويا اجتماعی ايفا ميکند. اصولآ عشق در مفهوم غير افراطی آن، بيانی زيبا از روابط انسانی است که از عرف ناشی ميشود و ميتواند از مسيرعقل عبور کند ولی تابع هيچگونه سلسله مراتبی نيست.
عرفان بمعنای شناخت معنويات و يا بمفهوم تلفيق عقل و عشق، رسيدن به اصول اخلاقی است. بعبارت ساده تر عرفان عشقی است که از نردبان عقل بالا ميرود. ولی کاربرد آن درروابط اجتماعی همان شناخت عيون ثلاثه عرف، عقل، و عشق بمفهوم واقعی آنهااست. عرفان در اين مفهوم بر خلاف موقعيت آن دررآس مثلث مازلو، بر عرف وعقل وعشق سوار نميشود بلکه آنها را در بر ميگيرد. پس با این تفاسیر میتوان گفت که دلداگی نه تنها میتواند مخالف و دشمن رویاروی شعور نباشد بلکه میتواند بواسطه و کمک شعور به منتهای کمال و حد اعلای درجه خود سوق نماید و ذکر این نکته نیز ضروریست که این دلداگی یا دلباختگی باید از جنسی باشد که برای رسیدن به کمال نهائی ما را رهنمون باشد .
خلاصه و گزینشی از مقاله اقای ناصر زارع
جام جم آنلاين: نتايج يك مطالعه نشان مي دهد مرداني كه از لحاظ اجتماعي منزوي هستند سطوح بالاتري از يك پروتئين را دارند كه با بيماري قلبي ارتباط دارد.
تحقيقات قبلي نشان داده اند كساني كه روابط اجتماعي خوبي دارند تا حدي از بيماري قلبي حفاظت مي شوند.
اكنون يك مطالعه جديد در دانشكده بهداشت هاروارد انزواگرايي اجتماعي را با سطوح افزايش يافته اينترلوكسين -6 كه يك ماركر التهابي است ، نشان مي دهد.
به نظر مي رسد التهاب نقش عمده اي در ايجاد بيماري قلبي داشته باشد.محققان مي انديشند براي اين ارتباط دو دليل وجود دارد:
مرداني كه از جامعه دوري مي كنند احتمالا الگوي زندگي ناسالم تري دارند و اين باعث افزايش اينترلوكسين -6 مي شود.
يا آن كه احتمالا اين مردان از كساني كه با دوستان خود ارتباط دارند ، افسرده ترند.
مطالعات ديگر نيز نشان داده است استرس باعث افزايش اينترلوكسين -6 مي شود.
بايد ديد آيا بهبود زندگي اجتماعي افرادي منزوي واقعا به كاهش سطوح اينترلوكسين -6 كمك مي كند و آيا در حفاظت از آنها در برابر بيماري قلبي نقش دارد
یكی از اشكال انحرافات اجتماعی،محور قرار گرفتن جنسیت و ویژگیهای بیواسطه آن به گونهای افراطی، در تمام فعالیتهای انسانی است. یعنی روابط جنسی انحرافی بنابر اقتضای سنی افراد، موقعیت زندگی و شرائط زمانی، در تمام روابط اجتماعی نمود پیدا میكند؛ از دوستی با جنس مخالف گرفته تا روابط نامشروع.
بنابراین نتیجه این انحراف همانا خارج نمودن این ویژگی جسمی از كاركرد اختصاصی آن است. زیرا به خدمت گرفتن كاركردهای جنسیت و ویژگیهای آن در مسیر فعالیتهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نگاه ابزاری به زن به عنوان موجود برخوردار از این استعداد، در راه نیل به اهداف سیاسی، اقتصادی، تجاری و ...، شاید اهداف مكاتب غربی را برآورده سازد، ولی روابط انسانی را سخت مخدوش و منحرف میسازد. تاثیر این شكل از برخورد با زن و استعدادهای وی، بر اخلاق، روابط اجتماعی و خانوادگی بركسی پوشیده نیست. چون در واقع سودجویان معاملهگر و بازیگران سیاسی به هدف متاثر ساختن تصمیمهای فردی و اجتماعی انسانها در قلمرو رفتارهای اخلاقی، تجاری و اجتماعی، این گونه به سوء استفاده از وجود زن و صفات جسمی او روی میآورند.
دومین شكل این انحراف آن است كه كاركردهای جنسی به صورت افراطی و تمام عیار تعیین كننده رفتار و تأمین كننده انحراف شخصی قرار میگیرد. در این انحراف استعداد و ویژگیهای جنسی در خدمت اهداف اقتصادی و سیاسی نمیباشند، بلكه این استعداد جنسی خود، هدف قرار میگیرند و اهداف سیاسی و اقتصادی به حاشیه كشیده میشوند. گویا آدمی به دنیا آمده است تا آنها را ارضا كند. لذا در تمام صحنهها حتی در صحنه فعالیتهای اجتماعی، ارضای آن را جستجو میكند و از این طریق هنجارهای جامعه را زیر پا میگذارند. در حالیكه استعدادهای به ودیعه نهاده شده در نهاد انسان از جمله استعدادهای جنسی وسیلهای جهت كمال و تعالی انسان میباشند، نه اینكه خودشان هدف قرار گیرند و تمام توان فكری، جسمی، انگیزشی، وقت و همت انسان مصروف آن شود. این نگاه افراطی باب ابتلا به انواع متنوع انحرافهای اجتماعی را، فرا روی آنها میگشاید كه موجب میشود، زن خود را فقط به همین خصایص معرفی نماید و جامعه هم تنها وی را به این صفات بشناسد، گویا ویژگیهای جنسی زنانه، تنها صفت خاص آنهاست. آرایشهای جلفگونه، اطوارهای دلبرانه، جلوهگریهای جنسی و خودنماییهای شهوتانگیز گوشهای از این رفتارهای انحرافی است.
ضرر افراط در این نوع رفتارها كه مرز جامعه با فضای خصوصی را در هم شكسته است، بر كسی پوشیده نیست. شاید آنها در پس این افراطگریها نیت پلیـدی در سـر نداشته باشنـد، ولی در ایـن سخن تردیـد نیست كه افراط در هر رفتـاری آسیـبزا است و در ایـن مقام نیـز اثـری جز انحراف و خسارت نصیب جامعه نمیشود.
نادیده گرفتن مسئولیتهای اجتماعی مبتنی بر جنسیت :
انحراف اختصاصی دیگر زنان كه بر جنسیت تكیه دارد، همانا نادیده گرفتن و رها ساختن مسئولیتهایی است كه نظام تكوین در پرتو جنسیت به عهده زن گذارده است. این مسئولیتها غیر از آن وظایفی است كه مقررات اخلاقی، قراردادهای اجتماعی و نقش مادری بر عهدة زنان گذارده است، كه قبلا برخی از آنها ذكر گردید.
اگرچه در نگاه اولیه وظایف مادر به مثابه یك وظیفه فردی تلقی میگردد، اما واقعیت غیر از این است، زیرا هیچیك از این وظایف بدون ارتباط با دیگران و به صورت فردی محقق نمیشود، بلكه تمام آنها در یك ارتباط انسانی هر چند كوچك ولی در كانون و نهاد اصلی جامعه یعنی خانواده امكان تحقق پیدا میكند. لذا در حالی كه این امور، وظائف فردی تلقی میشوند، ولی چون نقش اجتماعی گسترده دارند، در صحنة روابط خانوادگی بروز میكنند، بدین جهت منجر میشود تا این وظایف از زاویه رفتار اجتماعی مورد توجه قرار گیرند.
جامعهشناسان كاركرد اساسی نهاد خانواده را هم در فراهم ساختن حمایت زیستی از اعضای جامعه به ویژه كودكان و نوزادان و هم ایجاد واحد با ثباتی از جامعهپذیری به شكلی كه كودكان بتوانند فرهنگ ومهارتهای لازم را برای زندگی در بزرگسالی كسب كنند، میدانند. در انجام این وظایف خطیر تمام اعضای خانواده از جمله مادر، نقش اساسی را بر عهده دارد و فراموش نمودن مسئولیت اجتماعی و شانه خالی كردن از این مسئولیت، خود موجب انحراف میشود. مگر انحراف اجتماعی همیشه با انجام عملی بروز میكند و با ترك مسئولیت اجتماعی نمیتواند به وجود آید؟ اگر زنان از مسئولیتهای اجتماعی شانه خالی نمایند، مطمئناً در مسئولیت مادری خود هم موفق نخواهند بود، البته افراط و تفریط در این مورد نقش بهسزایی دارد، زیرا گروهی از زنان فقط خود را مشغول به فرزندان و امور خانه میكنند و گروهی دیگر آن قدر در اجتماع حضور دارند كه از وظیفه اصلی مادری خویش غافل میشوند. آنچه مطلوب مینماید، این است كه این حضور اجتماعی اعم از تحصیل و كار، باید موجب تعالی و كمال زن شود كه در راستای همسرداری و تربیت فرزندان جلوهگر میشود.
بنابراین یكی از بزرگترین خطرهایی كه در كمین زن نشسته است، فراموش نمودن مسئولیتهای اجتماعی محوله به وی میباشد كه تاثیر به سزایی در انجام نقش مادری %D�ید . یعنی از كانال آلوده ساختن روابط اجتماع�سئولیتهای فردی، زن را از انجام تعهدش باز میدارد، پای بند نبودن در انجام مسئولیتهای اجتماعی ـ به خصوص در حوزه نهاد خانواده ـ نیز چنین پیامدی را بهدنبال دارد.
اما پذیرش مسئولیتهای اجتماعی زمانی كارساز خواهد بود كه زن از عفت برخوردار باشد. واضح است كه از بیان مفهوم تأثیر پاكی نسل و عفت، بر روابط اجتماعی نمیتوان چشمپوشی نمود. عفت پـاكی نفس است، در حالی كه رعایت احكام شرعی راه رسیدن به پاكی میباشد. معلوم است كه انسان در مسیر پاكی، با انسان واصل به پاكی (عفیف) تفاوت دارند.
شخص عفیف به پاكی رسیده است و انسان مقید به احكام چه بسا هنوز در راه باشد. در بیان دانشمندان علم اخلاق، عفت به معنای اطاعت نفس از نیروی عقل است، بهگونهای كه فرد هرگز در رفتار و عملكرد خویشـ روابط اجتماعیـ از خواهشهای نفسانی فرمان نمیبرد. مقصود از طهارت و پاكی نسل نیز تنها رعایت احكام شرعی مربوط به معاشرتهای جنسی نیست، بلكه پرهیز از هر عاملی است كه پاكی را از نسل آدمی سلب میكند، هر چند این عامل تهدید كننده از كانال دیگری مانند تغذیه حرام در دوران كودكی ... نفوذ نماید.
بدین جهت حضور اجتماعی زن باید همراه با عفت باشد، زیرا عفت در روابط با دیگران معنا پیدا میكند. لذا چنانچه زن در ارتباط با دیگران از گوهر عفت بینصیب باشد، به واسطه مسئولیت مادر بودنش ـ كه یكی از ویژگیهای انحصاری او است- جامعه انسانی را آلوده مینماید . یعنی از كانال آلوده ساختن روابط اجتماعی، آدمی را از بهرهمندی از نسل پاك برای همیشه محروم میسازد. چون او مادر هستی است و آنگاه كه مادر هستی به انحراف آلوده شود، راه برخورداری از نسل پاك مسدود میگردد.
مجدداً خاطر نشان میسازد كه عفت یك خصیصه اخلاقی است و به واسطه اهمیت و گستردگی نقشی كه در وجود زن به عنوان مادر هستی دارد، از زاویه یك انحراف به آن نگاه میشود. اگرچه وجود عفت برای هر یك از مرد و زن بیتردید ضرورت دارد، ولی به واسطه نقش زن در آفرینش، وجود آن برای زن ضروریتر است. این مهم در حالی است كه فراهم آمدن آن به شكل كامل، جز در پرتو خانواده كه كانون آفرینش نسل انسان است، ممكن نمیشود.